بعضی جوانها آرام میآیند و آرام زندگی میکنند؛ بیهیاهو، بیادعا، سرگرم کار خودشان؛ اما باشکوهتر از آنچه فکر میکردند، میروند؛ زیرا در آن لحظه تاریخی که بعضیها از موشکباران دشمن فرار میکنند، او وظیفه خود میداند که به خاطر کمک به همنوعانش در شهر بماند، غافل از اینکه برای دشمن جنایتکار مردم ایران، زدن پایگاه نظامی با مدرسه، درمانگاه و داروخانه تفاوتی ندارد.
شهید سیدامیر عرشیا حجازیان، همان جوانِ بیستودو ساله خراسانی است که با وجود اینکه به گفته برادرش پسر ترسویی بود؛ اما زیر آتش دشمن در تهران ماند تا وظیفه انسانیاش به عنوان تکنسین داروخانه را به درستی انجام دهد.
پدر و مادر امیرعرشیا اصالتاً متعلق به روستای صدخرو داورزن هستند و او که از کودکی در تهران بزرگ شده بود، پس از آنکه دیپلم کامپیوتر گرفت، با تشویق برادرش تکنسین داروخانه شد.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت برادرش، سیدعبدالله حجازیان از آن روز و از برادر و رفیقی است که به دست رژیم تروریستی آمریکا در هجدهم اسفند سال گذشته و در جریان جنگ رمضان به شهادت رسید.
من حدود ۱۴ سال از عرشیا بزرگترم؛ اما جدا از اینکه برادرم بود، خیلی با هم رفیق بودیم و پاره تنم بود.
عرشیا پسر بسیار آرام و صبوری بود. اهل رفیقبازی بود؛ ولی تنها دو دوست صمیمی داشت. به پدر و مادرم و بزرگترها خیلی احترام میگذاشت و در کارهای دیگران دخالت نمیکرد و همیشه سرگرم کار خودش بود. بعضی وقتها اگر فرصت داشت، به مسجد، پایگاه بسیج و هیئت میرفت.
دو بار در دانشگاه قبول شد؛ اما چون دانشگاهی که قبول شده بود در شهرستان قرار داشت و به خاطر علاقهاش به کار در داروخانه، ادامه تحصیل نداد. این اواخر هم قصد داشت بعد از ایام نوروز ۱۴۰۵ به خدمت سربازی برود؛ اما متأسفانه پیش از آن زمان به شهادت رسید.
اصرار برای رفتن، اصرار برای ماندن
در زمان جنگ رمضان، خانواده بسیار اصرار داشتند که به سبزوار برویم؛ اما عرشیا و علی که خواهرزاده دامادمان بود و هر دو در داروخانه همکار و رفیق بودند، در پاسخ به اصرار من برای رفتن از تهران گفتند: «ما در داروخانه هستیم. مثل جنگ ۱۲ روزه، جنگ دو سه روز بیشتر طول نمیکشد و دشمن نمیتواند کاری بکند. فکر کردهاند با شهید کردن حضرت آقا، مردم قرار است از آمریکا حمایت کنند. دشمن، مردم ایران را نشناخته است. ما مجبوریم اینجا بایستیم. در جنگ ۱۲ روزه هم هیچ اتفاقی نیفتاد و ما در خطر نبودیم. ما هم جزو کادر درمان هستیم و باید باشیم و نمیتوانیم برویم».
آنها اصلاً فکرش را هم نمیکردند که در منطقهای غیرنظامی چنین اتفاقی بیفتد. گویی شهادت حضرت آقا، آنها را برای ماندن در تهران مصممتر کرده بود و از جنگ هم ترسی نداشتند. میگفتند: «ایران آنقدر قدرتمند است که برای ما هیچ اتفاقی نمیافتد. شهادت، آرزویی بود که آقا به آن رسیدند».
آنها در آن موقعیت اصلاً اشتیاقی برای ترک تهران نداشتند. همیشه میگفتند: «ما هستیم و سر کار میآییم. اتفاقی هم نمیافتد. اطراف ما هم منطقه نظامی نیست و هیچ خطری تهدیدمان نمیکند».
اما متأسفانه اصلاً برای دشمنان فرقی نمیکند که به کجا حمله کنند. ساختمانی که به آن حمله کردند، کاملاً پزشکی بود؛ درمانگاه و داروخانهای در خیابان خرمشهر تهران که هیچ چیز نظامی نداشت.
شوخی و صحبتهای آخر عرشیا در زیر آوار
هنگامی که داروخانه و درمانگاه مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت، علی و خانم دکتر که در داروخانه بودند، شهید شدند؛ اما عرشیا زیر آوار بود.
همان روز، وقتی به داروخانه رسیدم، عرشیا تا کمر زیر آوار قرار داشت و خیلی ترسیده بود. آن روز یک آتشنشان به نام آقا مجید خیلی زحمت کشید. عرشیا با وجود اینکه زیر آوار بود، با آتشنشانها شوخی و صحبت میکرد. به آقا مجید میگفت: «او باید همیشه کنارم باشد؛ چون به من قول داده که مرا از زیر آوار درآورد».
این اخلاق عرشیا خیلی روی آقا مجید که سرتیم عملیات بود، تأثیر گذاشت. او حتی در برنامه «ایستگاه ایران» که از شبکه نسیم پخش شد، از خاطرات عرشیا تعریف کرد.
در آن موقعیت که عرشیا از کمر به پایین زیر آوار بود، چون اعتقاداتی داشت و شاید یک درصد هم فکر میکرد ممکن است اتفاقی برایش بیفتد، از من خواست از کسانی که به هر دلیلی از او ناراحت شدهاند، حلالیت بطلبم. وقتی دستش را گرفته بودم، درباره یکی از دوستانش گفت: «چند وقت پیش با محمدمهدی بد صحبت کردم و سرش داد زدم. به او بگو حلالم کند». گفتم: «نه، خودت الان به او میگویی».
در آن لحظاتی که عرشیا زیر آوار بود، پدر و مادرم در خانه بودند. وقتی با من تماس گرفتند، به پدرم گفتم عرشیا حالش خوب است. او جواب داد: «نه، باید صدایش را بشنوم». با وجود شرایط بد عرشیا در زیر آوار، مجبورش کردم صدایش را صاف کند و با پدر حرف بزند و بگوید حالش خوب است.
ساعتهای سنگین
بدن کسی که زیر آوار میماند، به خاطر ترس و فشاری که آوار بر او وارد میآورد، خودبهخود نوعی سم تولید میکند که روی کلیه و کبد اثر میگذارد. اگر آن شخص بتواند ۲۴ تا ۴۸ ساعت تاب بیاورد، میتواند آن سم را از بدنش دفع کند؛ اما متأسفانه آن ۱۰-۱۲ ساعتی که عرشیا زیر آوار بود تا عملیات آواربرداری تمام شود، فشار زیادی بر او وارد شده و بسیار ترسیده بود. متأسفانه پس از رسیدن به بیمارستان، روز بعد؛ درست در شب شهادت امام علی(ع) به شهادت رسید.






نظر شما